دوشنبه 17 بهمن ماه 1390
سارا خانوم من بدجوری مریض شده برای همین چند روزی رو نتونستم بیام و وبلاگ این دختر نازم رو درست کنم سارا جان پنجشنبه ظهر رفت حمام و آماده شد برای رفتن خانه مامانی و بابایی ساعت ٥ بعدازظهر راه افتادیم و رفتیم و سارا جان انجا خیلی بازی کرد و حالش هم خوب بود تا وقت شام هم یک قلم برداشت و مغز قلم و خورد و گفت سیر شدم . بعد نشستیم برای میوه خوردن سارا گفت که من سیب می خوام و رفت پیش باباش و بابا محسن هم براش یک سیب پوست کند و داد تا بخوره ولی همین موقع بود که دیگه شروع شد/ همون موقع سارا آمد تو بلغ مامان و شروع کرد به بالا آوردن و من هم مرتب لباس می شستم و ...







